پیامبر(ص) و امام رضا(ع) از نگاه شعرای اهل سنت

از ديرباز، شاعران و نويسندگان پارسي گوي طليعه نوشته ‌هاي خود را به تحميديه ‌هاي زيبا و ستايش پيامبر(ص) مي ‌آراستند.

به گزارش روابط عمومي دفتر نمايندگي ولي فقيه در امور اهل سنت خراسان، مقاله ای با عنوان «امام رضا (ع) در اشعار سيداي نسفي» اثر آقای سيدهادي ميرآقايي که در شماره دهم فصلنامه «حبل المتین» ارائه شده كه بدين شرح است:

چكيده

شاعران در صدر سروده ‌هاي خود، علاوه بر حمد و ستايش خداوند متعال، به نعت و منقبت ائمۀ اطهار(ع) مي ‌پردازند. هر چه شاعر بيشتر با شخصيت و بينش پيامبر و ائمۀ اطهار، آشنا و به آن علاقه مندتر باشد، کوشش مي‌ کند تا انديشه ‌هاي متعالي خود را با احساسات قلبي درآميزد و علاقه و ارادت خود را هنرمندانه به ثبت برساند.

اين شيفتگي و ارادت، منحصر به شيعيان نيست، بلکه شاعران اهل سنت نيز مخلصانه به اهل بيت ارادت دارند و اشعار نغز و زيبايي از خود به يادگار گذاشته ‌اند. نويسنده مقاله زير در صدد است تا علاوه بر تبيين شرح حال يکي از شاعران اهل سنت، سروده ‌هاي آييني وي را پيرامون اهل بيت (ع) شرح نمايد.

مقدمه

از ديرباز، شاعران و نويسندگان پارسي گوي طليعه نوشته ‌هاي خود را به تحميديه ‌هاي زيبا و ستايش پيامبر(ص) مي ‌آراستند. علاوه بر اين از منقبت و ستايش ائمۀ اطهار(ع) نيز غافل نبودند. در احاديث نبوي، پيامبر (ص) به دوستي و اطاعت امر از ائمۀ اطهار(ع) سفارش کرده است؛ مانند«مَثَلُ اَهلُ بَيتي کَمَثَلِ سَفينَه نُوح مَن رَکِبَها نَجي و مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرَقَ»؛ اِنّي تارِکُ فيکُم الثَّقلين کتابَ الله وعِترتي اَهل بيتي ما اِن تمسّکتم بهما بعدي لن تضلّوا ابدا».

ابراز مودت به خاندان رسالت مايه تکامل‌ دوستداران و سبب تربيت و پرورش صحيح‌ مي‌گردد؛ زيرا علاقه به اين خاندان پاک سبب‌ مي ‌شود که انسان از گفتار و رفتار آنان پيروي کرده‌ و برنامه زندگي خود را با دستورهاي آنان تنظيم‌ کند. علت اين امر آن است که محبت دو روح متغاير را به صورت يک‌ روح متشاکل در مي ‌آورد و عاشق را بر غم تمام‌ عوامل دروني، به پيروي از منويات محبوب‌ وا مي‌دارد. سرانجام، او شخصيتي ديگر و روحي به گونه معشوق پيدا مي‌کند. در حقيقت‌ اين نوع علايق پاک انساني، حيات آفرين و زندگي‌ ساز است و باعث مي ‌شود که ارادت ورز، با محبوب هم شکل و هم فکر شده و جلوه و پرتوي‌ از او گردد. (سبحانی ۲۵)

ائمۀ اطهار(ع) نزد شاعران اهل سنت

تنها شاعران شيعي مذهب نبودند که از سر ارادت و عشق، به مدح و ستايش ائمه اطهار(ع) مي‌ پرداختند، بلکه سروده‌ هاي شاعران اهل تسنن دليلي محکم برانصاف، عدم کتمان حقيقت واعتقاد آنان به توصيه‌هاي پيامبردرحق اهل بيت(ع) است. از جمله سروده‌هاي ابوعبدالله محمد بن ادريس بن العباس معروف به «الامام الشافعي » (۱۵۰ – ۲۰۴ق) پيشواي مذهب شافعي مبين اين حقيقت هستند.

يـا آل بيتِ رسـول الله حبُّکُـم                فَرضُ مِن الله في القرآن أنزَلَهُ

يکفيکُم من عظيم الفخرِ انکُم               لَـم يصَلَّ عَلَيکُـم لا صَلاه لهُ    (شافعي، ۱۰۱)

ترجمه: ‌اي خاندان رسول خدا، خداوند، محبت و دوستي شما را در قرآني که نازل کرده واجب گردانيده است. همين افتخار بزرگ براي شما بس که هر کس در نماز بر شما صلوات نفرستد، نمازش باطل است.

در شعرديگري اين گونه ارادت خود را به اهل بيت بيان کرده است:

آلُ النبــي ذَريعتـي                  و اِليــهِ وَ سيلَتـــي

اَرجُو بِهِم أُعطي غَدا                  اليميــنِ صَحيفَتـي        (همان، ۷۸)

ترجمه: اهل بيت پيامبر سبب رستگاري من، همچنين ايشان، وسيلۀ رسيدن من به پيامبر(ص) هستند. به ايشان اميدوارم که در قيامت، نامه ام به دست راستم داده شود.

ابوالفضل يحيي بن سلامه خصکفي از علماي نامدار قرن ششم هجري(۵۵۱م) است که در قصيده مشهور خويش تمام اسامي امامان را در صدر کتابي به نام «الائمه الاثنا عشر» آورده است (خنجي، ۲۴). علامه سبط بن جوزي می نویسد: «آن قصيده را گروهي از مشايخ ما در بغداد براي من خواندند، خصکفي وارد بغداد شد و با زکرياي خطيب تبريزي ملاقات کرد و اندکي از اشعار خود را بر او خواند و خطيب آن را نوشته و بر من گوش به گوش خوانده شده و رسيده است. آن قصيده با مطلع زير شروع مي ‌شود:

اقوت مغانيهم فاقـوي الجلد                   ربعان کل بعد سکـن فدفـد

به چند بيت ديگر توجه نماييد:

و سائل عن حبّ أهل البيت هل             اُقِــرّ إعلانــاً بــه أم أجحـدُ

هيهات ممزوجٌ بلحمي و دمي              حُبُّهُـمُ و هو الهُـدي‏ و الرَّشـَدُ

حيــدره و الحسنــان بعـــدَه                ثــمّ علــيٌ و ابنُــه محمــد

و جعفـر الصـادق و ابن جعفـر               موسـي و يتلـوهُ عليـه السيـدُ

اعنـي الرضـا ثم ابنُـه محمـدٌ                ثـم علـــيٌّ و ابنُـه المســدّدُ

الحسـن التـالـي و يتلـو تِلـوَه               محمـد بـن الحسـن المعتقـدُ

فانهــم ائـمتـي و سادتـــي                و ان لحاني معشـر و فنــدوا

(ابن جوزي، ۴۸۰-۴۸۱)

ترجمه: ‌اي کسي که از من درباره محبّت اهل بيت مي ‏پرسي؛ «آيا به طور آشکار به آن اقرار کنم يا آن را انکار نمايم»

هيهات! که اين محبت را انکار کنم؛  بلکه محبت ائمۀ هدي با گوشت و خونم آميخته شده است و بر آن هدايت شده ام و رشد يافته ام. (حيدر) علي و پس از او، حسن، حسين، سپس علي، و فرزندش محمّد، و جعفر صادق(ع) و فرزند جعفر موسي(ع). و به دنبال او، فرزندش علي بزرگوار – مقصودم رضاست -، سپس فرزندش محمّد سپس علي و فرزند مؤيدش حسن و آن که به دنبال او مي ‏آيد، يعني، محمّد فرزند حسن (عسکري) که مورد اعتقادم است. اينان، همگي امامان و سروران من ‏اند، گرچه گروهي، دربارۀ آنان با من به جدال بنشينند و بخواهند عقيده مرا دربارۀ آنان ابطال کنند.

ائمه اطهار(ع) نزد شاعران فارسي زبان اهل سنت

از شاعراني فارسي زبان اهل تسنن که به مدح و ستايش ائمه اطهار(ع) پرداخته ‌اند مي‌ توان به شعرايي چون خاقاني، سيف فرغاني، جامي، اقبال لاهوري اشاره کرد. براي نمونه عبدالرحمان جامي، قصيده‌اي در منقبت حضرت علي بن موسي الرضا(ع) سروده که دو بيت اول آن بر سنگ جديد (سنگ سوم) مقبره پرفيض آن امام عزيز منقوش است

سـلامٌ عَلـي آلِ طـه و ياسيـن                           سـلامٌ عَلـي آلِ خَيـر النّبييـن

سـلامٌ علـي روضَـهٍ حَلَّ فيهـا                            امـام يباهـي به الملک والديـن

امـام به حق شاه مطلق که آمد                         حريـم درش قبله گاه سلاطين

علي بن موسـي الرّضـا کـز خدايـش                  رضا شد لقب چون رضا بودش آيين

(جامي، ۹۳)

نخستين شاعر شيعي که به منقبت اهل بيت (ع ) پرداخته کسايي مروزي (متولد ۳۴۱ق) است که هم در مدح امام علي (ع) و هم درمرثيۀ شهداي کربلا از وي اشعاري برجاي مانده است. از جمله در منقبت امام علي(ع) چنين سروده است:

مدحت کـن و بستاي کسي را که پيمبر                             بستـود و ثنـا کرد و بـدو داد همـه کار

آن کيست بدين حال و که بوده است و که باشد        جـز شيـر خداونـد جهـان، حيـدر کرار

اين دين هدي را به مثل، دايره‌اي دان                        پيغمبـر مـا مرکـز و حيـدر خـط پرگار

علـم همـه عالـم بـه علي داد پيمبـر                         ابـر بهـاري کـه دهـد سيل به گلـزار

(کسايي، ۴۳)

همچنين، سنايي شاعر و عارف قرن ششم هجري، نخستين شاعر شيعي است که قصيده ‌اي در مدح امام رضا (ع) سروده يا به دست ما رسيده است:

دين را حرمي است در خراسان                   دشـوار تـو را به محشـر آسان

همـواره رهـش مسيـر جاجت                      پيـوستـه درش مشيـر غفران

از حــرمت زائــران راهــش                            فــردوس فـداي هـر بيابـان

(احمدي، ۲۷)

زندگي و زمانه سيداي نسفي

ميرعابد سيداي نسفي از برجسته‌ ترين شاعران قرن يازدهم ماورالنهر بود. او توانست با بلند همتي و افکار متعالي انساني، آثاري بسرايد که نام خود را در تاريخ ادبيات اين دوره تثبيت کند. وي در شهر نَسَف۱ (نسا) چشم به جهان گشود. از زمان تولد وي اطلاعي دقيقي در دست نيست. عبدالغني ميرزايف، دانشمند تاجيکستاني به استناد به منابع مختلف بر اين نظر است که سيدا در اواخر نيمه نخست سده هفدهم ميلادي چشم به جهان گشوده است (انوشه، ۱/۵۳۸). مليحاي سمرقندي، تذکره‌ نويس معاصر سيدا، در سال ۱۶۷۸م (۱۰۸۹ه. ق) نسفي را ديده و از نوشته ‌هاي وي مي ‌توان تخمين زد که سيدا در آن هنگام، سي و هفت يا سي و هشت ساله بوده، بنابراين، احتمالاً شاعر بين سال ‌هاي ۱۶۳۶-۱۶۳۸م ( ۱۰۴۶- ۱۰۴۷ه. ق) متولد شده است. (رهبري، ۸)

سيدا دانش ‌هاي ابتدايي را در شهر نسف آموخت و در جواني براي کار و تکميل دانش خود به شهر بخارا مهاجرت کرد و در يکي از حجره ‌هاي مدرسه «نادر ديوان بيگي» اقامت کرد (رهبري،۹ ). مليحاي سمرقندي در شرح حال وي نوشته است: «نامش سيدا، مير عابد، نسفي الاصل و ساکن ولايت بخاراست. در يکي از حجره‌ هاي بالاخانه ضلع جنوب در جوار مسجد نادرديوان بيگي ارلات تغايي که در لب حوض خود بنا کرده، سرمنزلي است در بلده مذکور،  به خوبي مشهور متوطن مي ‌باشد. مردي است در صورت نحيف و در سيرت ظريف. طريق زندگاني ظريفانه نازکانه ‌اي دارد. شهره است در بين خاص و عام. هرکس شعر او را مي ‌داند و هر شخص باشد، مي‌ خواند و اشعار او را مردم بهتر مي ‌دانند و بيشتر مي ‌خوانند»(سمرقندي، ۲۷۶). وي تحصيل علوم متداول را در مدرسه ‌هاي بخارا و آموزش فلسفه، اخلاق، موسيقي و بديع را که از دايرۀ علوم رسمي مدرسه‌ ها بيرون بود، با خودآموزي و کمک دوستان و استادان فراگرفته است. زمان تحصيل براي سيدا تا حدي در آرامش گذشت، چرا که دوستانش او را با کمک مادي و معنوي دستگيري مي ‌کردند. شاعر در قبال آموزش، شغل بافندگي را ياد گرفته و از اين راه امرار معاش مي ‌نمود. در اشعارش به شغل خود اشاره ‌ها دارد:             

بهر روزي مي ‌کنم بافندگي چون عنکبوت        خانه همچون دار، باز از ريسمان باشد مرا

(رهبري، ۱۱)

***

کي شوم پابست تار و پود خود چون عنکبوت   قــوت پرواز اگـر همچـون مگس باشـد مـرا

(همان)

سيدا با کمک پيشه ‌وران بخارا به تحصيل پرداخت. وي از دوران کودکي به ادبيات و به ويژه شعر علاقه نشان داده و پيوسته به مطالعه نوشته ‌ها و سروده ‌هاي گذشتگان و معاصران خود ‌پرداخته است. در روزگار وي، اشعار صائب تبريزي به ماورالنهر راه يافته و شعراي آن ديار با وي و سروده ‌هايش آشنا بوده ‌اند. بدين جهت سيدا تحت تأثير کلام صائب قرار گرفته، غزلياتي از او را در مخمسات خود، تضمين کرده است (خليلي، ۳/۷۸). از آنجا که سيدا به ظرافت سخن و نوپردازي تمايل داشت، اشعار نمايندگان سبک هندي با طبع و ذوق او موافق افتاده و اين سبک را پذيرفته و همچنان که در اشعار وي نمايان است به خوبي از عهده شعرگويي به اين سبک برآمده است. با اين حال سيدا، خيال ‌پردازي و مغلق ‌گويي و ذوق ‌آزمايي را تنها هدفش قرار نداد؛  بلکه در سروده‌ هايش نيز به اوضاع اجتماعي توجه داشت.

سيداي نسفي و ظلم ستيزي

زندگاني سيدا، مصادف با دوراني است که تاريکي ظلم و استبداد سراسر ماورالنهر را فرا گرفته بود و پنجه ‌هاي جلادگونۀ حکمرانان اشترخانيان (۱۱۶۰-۱۰۰۶ه. ق) در فضاي غبارآلود وخفقان، گلوي هر حق گويي را به شدت مي ‌فشرد. در چنين جوي، دوستان نسفي با فراهم آوردن دستمايه ‌اي رهسپار هند و ايران مي ‌شوند؛ اما تهيدستي و فقر او را زمين گير کرد و از سفر بازماند(رهبري، ۹). وي در چند جا از ديوان خود به اين واقعه اشاره دارد:

همرهـان رفتند و من پا در وطن دارم هنوز         تکيه چون صـورت به ديوار بـدن دارم هنوز

از تهيدستي، چو سرو باغ، پايم در گِل است     رخـت مي ‌بنــدم اگـر زاد سفــر باشـد مـرا

(همان، ۱۴)

در زندگي سيداي نسفي تصريح شده که: «ظلم ستيزي نسفي، فصل ديگري از زندگي او را رقم زد. او با پيروي سبک هندي، توانست به بهترين وجه، اوضاع اقتصادي، سياسي و اجتماعي زمان خود را در طول روزگار در قالب قطعه و غزل ماندگار کند.

ديــده چـرخ به ظالـم نگـران خواهـد بـود           تيــر را گوشـه ابـرو ز کمـان خواهـد بـود

مـال غـارت زده از حاکـم ده بايـد جسـت          گرگ را نيست گنه، جرم شبـان خواهد بود

قصـر دولت کـه بـه او خلـق، بنايـي دارد           چون حبابي است که بر آب روان خواهد بود

(رهبري، ۱۲)

تعدي ‌اي که به ما مي‌ کني نمي ترسي           که ظلم، خانه ظالم، خراب خواهد کرد

(همان: ۱۳)

سبحان قلي خان، حاکم زمان، دستور مي ‌دهد سروده ‌هاي او را بسوزانند. (همان: ۱۴)

آثار ادبي سيداي نسفي

ميراث ادبي شاعر که در شکل کليات و ديوان اشعار فراهم آمده، و تا به امروز رسيده است، از غزل، قصيده، مثنوي، مسدس، مخمس، رباعي، قطعه، اثر تمثيلي «بهاريات»، «شهر آشوب» و غيره تشکيل شده و تقريباً ۸۵۰۰ بيت را در بردارد. آثار سيداي نسفي که به صورت قابل فهم براي عموم سروده شده، به ويژه با انعکاس رويدادهاي روزگار خود جالب است. اشعار او در هنگام حياتش، ميان مردم انتشار يافته، مورد توجه اهل تحقيق و تذکره نگاران قرار گرفته بود. شاعر و تذکره نگار آن روزگار ـ مليحاي سمرقندي در تذکره خود (مذکر الاصحاب) در مورد مهارت شاعري سيدا چنين مي ‌نگارد: « مطلعي نيست که در مقطعش نام او پيوند نباشد؛ غزلي نيست که او مخمس نبسته باشد. غزل هاي غرايش، سخنوران را سند است؛ شهرآشوبش شور‌ها در بازار انداخته؛ رباعيش ارکان ابيات را پرداخته؛ قصايدش لنگردار، مثنوي اش صاحب اسرار، مقطعاتش پند، مستزاد او دلپسند، لُغَزَش رمز و ايما، نامطبوع او مطبوع؛ آنچه گفته همه مصنوع»(سمرقندي، ۷۶).

تحميديه ‌هاي نسفي

نسفي همانند شاعران گذشته، چند تحميديه نيز دارد. وي در«بهاريات» پس از ستايش پروردگار و نعت پيامبر(ص) ادامه مي ‌پردازد:

اول به نـام آن کـه مبـرّاست از مکان                          خلّاق وحش وطير و خداوند انس و جان

آن صانعـي که شـاهد اوينـد هر وجود                         آن قادري که درصفت اوست هر زبان

پيـر فلـک هميشـه بـود در سـراغ او                           برکف گرفته است عصايي زکهکشان

خورشيـد همچو ذرّه ز هر روزن اوفتد                            تـا از کـدام خانـه بيابـد از او نشـان

(رهبري، ۳۹)

سپس به ستايش پيامبر مي ‌پردازد:

بعـد از ثنــا و حمد خداونـد ذوالجـلال                  منّت نَهـم ز نعت رسول خـدا،  به جان

پيغمبـري کـه در شب معـراج، جبرئيل                تـا پاي عرش بوسه زنان رفته درعنان

بـر آستـان او، طبقـات زميـن غبـــار                    يک پرده‌اي ز پرده سرايش نُه آسمان

مُهر نبوّتي که به دوش شريف اوست                 روز جـزا به امّت عاصي است پشتبان

(ديوان : ۴۰)

نسفي در چهار قصيده به مدح و ستايش پيامبر بزرگوار اسلام(ص) پرداخته است؛

الف) قصيده اول، شامل بيست وچهار بيت است که با اين مطلع آغاز مي‌شود:

اي به گِرد روضه ‌ات هرشب ملايک در طواف              دشمنـان را زنگ بستـه، تيـغ باشـد در غلاف

با دقت در واژگان قافيه اين قصيده که موسيقي کناري شعر را تشکيل داده است در مي‌يابيم که شاعر هوش موسيقايي شگفتي داشته که علاوه بر پژواک وطنين واژه ‌ها، کلمات سختي را قافيه قرار داده است. در اين سروده تنها به ويژگي ‌هاي اخلاقي پيامبر اشاره ندارد، بلکه با آوردن آرايه‌ هاي ادبي در شعر خود، کوشش مي ‌کند به سخنش صبغه ادبي بدهد و اهميت دين اسلام را بيان کند:

تا عَلم شد در جهان شمشير دينت چون هلال         سينـه‌ات با نيـک و بـد، ماننده آيينـه صـاف

بت پرستـان را بتان شـد سـرنگون در بتکـده              همچـو شمع کشته کوتـه شد زبان اهل لاف

شيشه‌هاي مي‌کشان زيـن پيش دُردآلـود بود          باده وحـدت به دور احتسـابت، گشت صـاف   

(ديوان: ۱۲۴)

نسفي شاعر فرهيخته و دانشمندي است از اين رو مخاطب شعرش بايد به برخي از دقايق شعر و نکته ‌هاي تاريخي، احاطه داشته باشد تا به التذاذ ادبي که مقصود شاعر است؛ دست يابد. وي در همين قصيده، تلميحا به برخي از وقايع زندگي پيامبر(ص) نيز اشاره دارد:

پيکــرت لبريـز از علـــم لدنّـي ساختنــد                جبرئيـل آن دم که زد برسينه صافت شکاف

از وجـودت تا شـده «عبدالمطلب» را نسب             ‌اي ز اسمت زنـده نـام «هاشـم عبد مناف»

رخت هستي بستي و از «مکه» بيرون آمدي           جاهلان کردنـد تا بر آل و اصحابـت خلاف

در «مدينـه» خانه‌هـاي خود مزّيـن ساختند             بهـر استقبــال تـو بافنــده زربفـت بــاف

يا رسول الله، در اين دعـوي رسـول برحقي             شاهد قولت به قرآن ياسن(=يس) وطه وکاف

در پايان قصيده، عاشقانه و با دلي شکسته به پيامبر، عرض ارادت مي‌ کند و آن بزرگوار را طبيب دل مجروح خويش مي‌ داند و استدعاي کمک و شفاعت دارد:

قامتـم از ضعـف خم گرديـده ماننـد هـلال              تندرستـي بـا مـن دلخستــه دارد انحــراف

صحت از ناشکري اعضاي من، رنجيده است           يا رسـول الله، به جـرم خويش دارم اعتراف

سايلان صف بسته گـرد روضه ‌ات استاده ‌اند هر يکـي از جـرم افزون‌تر بـود از کوه قاف

اي طبيبـا، گـرنسازي گوش بـر فريـاد من               سينـه ‌ام از نالـه جانکـاه خواهد شد شکاف

آستانــت قبلــه اربــاب حاجــت آمــده                  از تـو دارد «سيــدا» امـروز اميـد معـاف

ب) قصيده ديگري که شامل بيست و نه بيت مي ‌باشد و مطلع آن بيت زير است:

نوبهــار آمـد شکفت از هر سـر ديـوار، گـل           خار شد پامال و بيرون شـد به جاي خار، گل

به ستايش حضرت رسول اکرم(ص) مي ‌پردازد.

در اين قصيده به چند نکته اشاره دارد: به لقب پيامبر، خاتم پيامبران؛ معراج پيامبر، هجرت پيامبر از مکه به مدينه و شفاعت.

چند بيت ازآن قصيده به شرح زير است:

از شب معـراج با چنـدين لطافت آمـدي                     دست گل، پا گل، بدن گل، جبهه گل، رخسار گل

شوکت پيغمبـري روزي که ظاهر ساختي                  حور خاتم بود رضوان، مهتر و سرکار، گل

يا رسـول الله! رنجـورم به فريـادم بـرس                     غنچه ‌اي افسـرده ‌ام امسال، بودم يار، گل

تيـره بختـم، نيستـم آگاه از ردّ و قبـول                     از زبانـم توبه هر دم مي‌کند صدبـار، گل

از پشيماني، سرانگشتم سـر مسواک شد               چشم آن دارم که سازد شاخ استغفار، گل

گر نگردي يا رسول الله، شفيع جـرم من                    وا نخواهـد کرد بر رويـم دَرِ گلـزار، گل

(همان : ۱۲۵)

پ) قصيده سوم، سي بيت دارد که با اين مطلع شروع مي ‌شود:

اي روضه تو قبله ارباب انس وجان                             بـام تـو را ملايکـه عرش پاسبـان

شاعر، عظمت و بزرگي مقام ممدوح خويش را که پيامبراکرم (ص) است با بياني شاعرانه اين گونه مي ‌ستايد:

آمـاده کـرده ‌انـد بـه او نعمـت بهشـت                      هرکس شدست برسر خوان تو ميهمان

معمـار کـرده صفّه قـدرت چنـان رفيع                        يـک پايـه فروتـر او هفتـــم آسمـان

خورشيد خرگه تـو را گشتـه پرده پوش                     مـه گرد او چـو کاغـذ زردي به تابدان

رفتن ز روضـه تو به جايـي چه زندگي است               بودن بر آستان تو عمري است جاودان

با شوکت، آن شبـي که ز معراج آمدي                       ديدند رفعت تو به چشــم اهل کاروان

اولاد تــو هميشـه عزيــز و مکـرمند                           چشم بـدي مباد در اين پاک خانــدان

(همان : ۱۲۷)

شاعر در اين قصيده نيز از رسول اسلام(ص)، طلب شفاعت دارد و آرزو مي‌کند براي پابوسي آن آستان به مدينه برود و اين گونه نجوا سر مي ‌دهد:

افتاده ‌ام به گوشه محنت سراي خويش                        دست تهـي و پير و کسل‌مند و ناتـوان

از لطف، سايه بر سـر باليـن من فکـن                            ‌اي بـر‌ سـر مبـارک تـو ابـر سايـه ‌بان

و در مصرع دوم به يکي از معجزات پيامبر(ص) اشاره کرده است:

مي ‌خواهم از خداي، شفاعت کني مرا         بخشد حيات خضر، دهـد دولت جوان

دارم هـواي مکـه به پـا بوسيـت روم              مالـم رخ نيــاز بـر آن خـاک آستـان

چشمم بـه خاکپاي مقيمـان روضه ‌ات          انشـا کنـد دعا و سـلامي ز حاجيـان

جـاروب آستـان تـو مـوي سپيـد من               روزي شـود خداي کنـد از مجـاوران

زاد سفــــر ز سفـره تـــو دارم آرزو                 از منــزل تو پشت و پنـاه مسـافران

نسفي با اين که حنفي مذهب بوده، اما بر طريقت نقشبنديه سلوک مي ‌نموده است (رهبري، ۱۵).

همچنين وي در مثنوي زيبايي که شامل پنجاه و يک بيت است، خالصانه به مناجات با خدا مي‌پردازد. مي ‌توان خلوص نيت و ناله ‌هاي وي را ـ که از سويداي دل برخاسته و لاجرم بر دل مي ‌نشيندـ که صداقت در برکه زلال شعرش، موج مي ‌زند، از فحواي سروده ‌اش درک کرد:  

خـداونـدا بکـن روشـن، دلم را                      بـر آر از تيـرگي، آب و گِلـم را

پُر است از گرد کلفت، سينه من                   بـــه زنگــار آشنـا، آيينـه مـن

گناهــي کـرده ‌ام، انـديشناکـم                    کمر بسته است سودا بر هلاکم

خموشم، غنچه وار از شرمساري                 سرم در جيب، گرديـده حصاري

خداونـدا، خطايي سـر زد از من                    ز نادانـي، زدم آتـش به خرمـن

ضميـرم از گنهکـاري، هراسان                      قَدَم گرديـده خم از بـار عصيان

سـري در جيب دارم از خجـالت                   زچشمم رفتـه بيـرون، خواب راحت

از ايـن انديشه يـارب بـي قرارم                   مگـردان ‌اي کريـما، شرمسـارم

(ديوان : ۴۹)

سپس به صفات خداوند، اشاره مي ‌کند و مناجات خود را اين گونه ادامه مي ‌دهد:

گنـه کـارم تـو غفّـار الذنـوبــي                          همـه عيبم، تو ستّـار العيوبــي

نـي ‌ام نوميـد از لطفـت، رحيمـي                     نهـادم رو به درگاهت؛ کريمـي

تو را پهن است دايم خوان احسان                    گدايـان راسـت امّيد از کريمان

تـو را دريـاي رحمت مي‌زند موج                        گنه کاران زهر سو، فوج در فوج

شاعر با اعتراف و اذعان به گناه‌ هاي خويش، با واژگاني زيبا به نوعي از عمق وجود توبه نامه خويش را قرائت مي ‌کند و در آخر مثنوي، تخلص خود را ـ که معمولا در قصيده و غزل مي ‌آيد ـ آورده و اين چنين سروده است: 

بـه غفلـت رفـت ايـام جوانـي                 شـده پيـدا در اعضـا، ناتوانـي

پشيمـانم ز کـردار بـد خـويش                هراسانم ز جرم بي حد خويش

بـرآوردم ز خاطـر يـاد عصيـان                   به درگاه تو کردم عهد و پيمان

بـده يارب به طاعت استقامـت                که سـازم عمر باقي صرف طاعت

مکـن بيرون زخاطر «سيدا» را                  به گل باشـد سري باد صبـا را

(ديوان، ۱۸)

منقبت ائمۀ اطهار(ع)

در قصيده چهارم که سي و يک بيت است علاوه بر ستايش حضرت محمد(ص) به منقبت ائمه اطهار(ع) نيز مي ‌پردازد: 

اي حريم روضـه‌ات باشـد بهشت عنبرين            پاسبـان آستانت روز و شــب روح الامين

دعــوي پيغمبـري مـي‌کرد نور پـاک تـو                پيش از آن سـاعت که بود آدم ميـان ماء وطين

سبـز و خـرم از تـو شـد نخل وجود انبيـا               اولياء الله گـرد خرمنـت را خوشــه چيـن

جبرئيل آمد به تکليفت، شبي از سوي حق           با بـراق گـرم رفتاري چـو بـوي ياسميـن

وه چـه شب چـون سنبل حوران جنت مشکبار       گفت: برخيز اي رسول حق، نشين بر پشت زين

از زميـن مکـه، روح انبيـا صـف بستـه ‌اند                بهـر استفبال تــو، تــا آسمـان هفتميـن

تا نهادي در شـب معراج پـا بر ساق عرش           شد ز يمن مقدمت، نعلين تو کرسي نشين

در کنـار دايـه‌ات مـي‌کرد پاپـوسي تـو را               داغ خدمتکاريـت را مـــاه دارد بـرجبيـن

چشمــه کوثـر تمنّا مـي‌کنـد سـرو تو را               مـي‌کنـد پاپوسـي‌ات را آرزو مـاء معيــن

کـرد کار ذوالفقـار انگشت تـو با مشرکان              دست خود روزي که بيـرون ساختـي از آستين

نامـداران بر زبـان کردنـد مُهـر خاموشي                 تا تو در انگشت خود انداختـي انگشترين

در ميـان انبيـا، باشـد محمـد نـــام تـو                بر زبان اهـل عالم، هسـت القابت امين

نور چشـم احمـد مرسـل «حسين» است و «حسن»      قره‌العين علي(ع) شهزاده زين العابدين(ع)

تا به مهدي(ع) آل و اصحاب تو از خرد و بزرگ     فاضـل و دانـا و کامـل طيبين و طاهرين

اي به توصيف جمالت آيت “شمـس الضحي”    وي به ذاتت گشته نازل «رحمۀ للعالمين»

در حريم روضه ات هرکس اقامت مي‌کند         مي‌رسـد او را نـداي« فادخلوها خالدين»

شبنـم روي گلت را بر فلـک بـرد آفتاب            سايـه سروقدت برداشت خود را بر زمين

رو نمي تابند اصحاب تو از ميـدان خصم           پشت بر کوهند از تو لشکر اسلام و دين

شاه من روزي که فتح مکه کردي، آمدند          تهنيت گويـان، ملايک از يسار و از يمين

کـردي از حنانه تا پشت مبـارک را جـدا            در فراقت مانـد همچـون سايه، پهلـو بر زمين

داد آگاهـي تحيـر معجـزت بــا کـاروان              تا نهـادي بر درخـت خشک گشت نارين

من همان نخلم ز برگ و بار دور افتاده‌ام           آرزو دارم که گـردم جـون زمـان اوليـن

يا رسول الله شفاعت کن زحق، جرم مرا          بر جبين دارم خجالت از کـرام الکاتبين

بر کدامين توبـه آرم بر در تو آب و روي              دارم از شرمنـدگي امـروز سر درآستين

هرچه کردم بي رضاي حـق، پشيمان گشته‌ام گوشه چشمي به سويم‌اي شفيع المومنين

از طبيبان شهريـارا دسـت، کوته کرده‌ام         روزگاري شـد که دارم خاطـر اندوهگين

از کف دسـت تو، رنجوران شفاهـا يافتند         آرزو دارم بـه درگـاه تـو بگـذارم جبيـن

من کي‌ام خود را کشـم در سلک مداحان تـو جغـد را چون بلبلان نبود نـواي دلنشين

خادمـان آستـانــت را کمينـه چاکــرم               سيـدا اخلاص‌منـدان تـو را از مخلصين       

(ديوان : ۱۲۸)

نسفي علاوه بر قصايد مزبور، چهار غزل نيز در ستايش پيامبر اکرم(ص) سروده است که در واقع، غزل ـ قصيده است و يکي از زيبايي ‌هاي مشترک هر چهار غزل، موسيقي کناري غزل ‌هاست که شاعر عبارت «محمد(ص) است» را رديف قرار داده است.

خواننده با تامل در اين سروده‌ها، در مي‌يابد که شاعر نه از روي تفنن و تقليد، بلکه از سر ارادت تمام و خالصانه در خلسه‌ هايي از الهام و سرمستي به سرايش چنين غزل ‌هايي پرداخته است و آنچه بر جاي مانده محصول«رستاخيز کلمات» است که در کسوت واژگان، خودنمايي مي ‌کنند.

غزل نخست، هشت بيت دارد و مطلع آن بيت زير است:

دل در بـرم چـو کعبـه ديـار محمد(ص) است                 همچون مدينه، سينه، حصار محمد(ص) است

 شاعر، دل و سينه خود را به سبب آن که از مهر و محبت پيامبر(ص) سرشار است به مکه و مدينه تشبيه کرده و در بيت سوم غزل نيز تلميحي به حديث قدسي دارد که خداوند فرموده است «لولاک لما خلقت الافلاک».

آن نکهتي که تازه دماغ بهشت از اوست                     بـوي گلِ هميشـه بهار محمد(ص) است

ايجـاد آسمـان و زميـن با طفيـل اوست                        ويـن‌ها همـه براي نثار محمـد(ص) است

بـر دشمنـان خويش، نکـرده دعـاي بـد                       خُلـق نکو به خصم، شعـار محمد(ص) است

از هـول روز حشـر، چو اصحـاب ايمن است                   هرکس که سيدا به جوار محمد(ص) است

(ديوان : ۲۰۴)

براي پرهيز از اطاله سخن، در اينجا فقط به مطلع غزل ‌هاي ديگر اشاره مي ‌شود و خوانندگان مشتاق را به مطالعه ديوان شاعر ارجاع مي ‌دهد:

دل در برم چو کعبه مقام محمـد(ص) است                  پر، سينه چون مدينه ز نام محمد(ص) است

***

سرگشته آسمان، به هواي محمد(ص) است              خورشيـد، پاسبان سـراي محمـد(ص) است

***

والشمس والضحـي، گل روي محمـد(ص) است           والليـل، تـار سنبل موي محمـد(ص) است

نسفي و حادثه کربلا

نسفي، در خلال چند سروده به طور تلميحي از فاجعه دردناک کربلا و ظلم و ستم اشقيا به امام حسين(ع) سخن گفته و به واقعه کربلا اشاراتي داشته است؛ و در مورد شهادت، تشنگي، غربت، غارت و اسارت مضمون سازي کرده است.

درغزلي با مطلع زير:

خانه بر دوشم، دو زانو متّکا باشد مرا                        بستـر و بالين زلفـش بوريا باشد مرا

(ديوان شاعر: ۱۶۹)

سينه پُرداغ را به «دشت کربلا» تشبيه کرده است

هر کجا بينم دل خونين، زيارت مي ‌کنم                     سينه پُرداغ، «دشت کربلا» باشد مرا          

(همان : ۱۷۰)

در بيت ديگري در همان غزل، شهر بخارا را به «کربلا» تشبيه کرده است:

در «بخارا» خامه ‌ام از تشنگي خون مي ‌خورد             اين زميـن بي مروّت «کربـلا» باشـد مـرا

در غزل ديگري نيز همين مضمون را به گونه ديگري تکرار کرده است:

ز داغ توست مرا سينه، روضـه شهدا                         به خنجر تو قسم، «دشت کربلا» اينجاست    

(ديوان شاعر: ۲۰۲)

نسفي در غزل ديگري، خود را در غريبي به حضرت امام حسين(ع) تشبيه کرده است:

در ميــان نفس شيطـان، “سيـدا” باشـد غريـب         چون حسين، اين تشنه لب در«کربلا» افتاده است   

(ديوان: ۲۱۰)

وي در غزلي ديگر به مخاطب خويش هشدار مي ‌دهد که دلبسته چمن (استعاره از دنيا) نشويد؛ زيرا مانند سراي آتش زده‌ اي است که در آن همه چيز نابود شده است. همچنين، آرزو و اميد به جهان نداشته باشيد؛ زيرا جهان مانند صحراي کربلا است:

دل در چمـن مبنديــد آتشــزده سرايــي است         کام از جهان مجوييد «صحراي کربلايي» است    

(ديوان : ۲۱۵)

محبت نسفي به امام رضا(ع)

شاعر در قصيده زيبايي، ارادت و علاقه خود را نسبت به علي بن موسي الرضا(ع) بيان کرده است. قبل از اين که به شرح قصيده قصيده بپردازيم، ذکر اين نکته ضروري است که يکي از ابعاد مهم آثار ادبي، بهره‌ هاي فرهنگي آن هاست که در بردارنده آگاهي ‌هاي متنوع شاعر يا نويسنده است. شفيعي کدکني براي ارزيابي شعر هر شاعر، نموداري چهار سويه ارائه کرده که پشتوانه فرهنگي، يکي از اين سويه ‌هاست. (شفيعي کدکني، ۱۳۵) پشتوانه فرهنگي، همچون ماده خامي براي خلق مضامين، تعابير، تصاوير و درنهايت، آفرينش سخني ماندگار مورد توجه هنرمندان بوده است. در حقيقت سخن ادبي در نگاهي، حاصل پيوندي است که هنرمند بين اين پشتوانه فرهنگي و توان سخنوري خود ايجاد مي‌ کند(مهدوي‌فر، ۲۴). عمده‌ ترين مضاميني که وي در اين قصيده، با ساختاري شيوا و روان، بدون هرگونه ابهام و پيچيدگي به آن اشاره کرده است عبارتند از: ستايش فضيلت‌ ها و مناقب امام رضا(ع)، اصالت و نجابت امام، توصيف روضه رضوي، درد اشتياق زيارت، توسل و پناه جويي. سروده شاعر با بيت زير شروع مي‌شود:

زهي از طوطي نطقت مرصّع بال گويايي                    گرفته منشـي يونان ز تو منشـور دانايي   

(ديوان: ۱۳۱)

شاعر در بيت مزبور به يکي از فضيلت ‌هاي امام رضا(ع) که «عالم آل محمد» است و در منابع نيز آمده اشاره مي‌کند که اباصلت هروي از محمد بن اسحاق و او از موسي بن جعفر(ع) نقل كرده است كه آن حضرت به فرزندانش مي ‌فرمود:

«هَذَا أَخُوكُمْ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى عَالِمُ آلِ مُحَمَّدٍ فَاسْأَلُوهُ عَنْ أَدْيَانِكُمْ وَ احْفَظُوا مَا يَقُولُ لَكُمْ فَإِنِّي سَمِعْتُ أَبِي جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ع غَيْرَ مَرَّةٍ يَقُولُ لِي إِنَّ عَالِمَ آلِ مُحَمَّدٍ لَفِي صُلْبِكَ وَ لَيْتَنِي أَدْرَكْتُهُ»؛ برادرتان، علي بن موسي(ع)، داناي خاندان پيامبر(ص) است. نيازها و پرسش‌ هاي ديني خود را از وي فرا گيريد و آن چه را به شما تعليم داد به خاطر بسپاريد. چه اين كه بارها پدرم صادق به من فرمود: «داناي خاندان پيامبر(ص) در نسل تو است و‌ اي كاش من او را درك كرده و مي ‌ديدم» (صدوق، ۲/۱۸۲؛ طبرسي، ۳۱۵).

نباشـد طاقت بـازوي تـو زور آزمايـان را        اگر از آستيـن بيرون کنـي دست توانايي

صدف پر کرده از آب گهر، پيمانه‌ خود را       به گِرد روضـه‌ات هر روز آيد بهـر سقّايي

شاعر با تلميح به حديثي از امام رضا (ع) دربيت مزبور، تربت پاک ايشان را «روضه» و بهشت مي‌داند: «اِنَّ بِخُراسانَ لبُقعه ياتي عَلَيهَا زَمان تَصِيرُمُختَلَف المَلائِکَهِ فَلايزالُ فَوج ينزِلُ مِن السَّماءِ و فُوج يصعَد الي اَن ينفَخَ في الصُّور… هِي باَرضِ طُوس و هي و الله رَوضَه مِن رياض الجَنَّه… »(صدوق، ۱/۲۸۶).

شاعران معروف ادبيات فارسي نيز قبل از نسفي، به اين موضوع اشاره کرده اند:

آن بقعـه شده به پيش فردوس                       آن تربه به روضه کرده رضوان

(ديوان سنايي، ۴۵۲)

بـر سـر روضه معصـوم رضـا                            شبـه رضـوان شـوم انشاء الله

گرد آن روضه چو پروانه شمع                          مست جـولان شـوم انشاء الله

(ديوان خاقاني، ۵۱۲)

روضه پاکِ رضا ديدن اگر طغيان است               شايـد ار بـر رهِ طغيـان شدنم نگذارنـد

(همان، ۱۸۵)

تبـارک الله از ايـن روضـه بهشـت آيين          که يک غبار درش آبروي نه چمن است

(ديوان بابا فغاني، ۲۲۶)

شاعر ادامه مي ‌دهد:

هوا خواه تو‌اند از روي دين، پيوستـه دينداران          طلبکار تواند از جان و دل شهري و صحرايي

 يکي از اعتقاداتي که شاعر در اين قصيده به آن اشاره کرده، متوسل شدن و پناه بردن معتقدان به حرم و آستان مقدس حضرت رضا(ع) براي برآوردن حاجت و نياز است. برآوردن حاجت نيازمندان از الطاف ائمه اطهار(ع) است. سنايي غزنوي نيز در قصيده ‌اي همين مضمون را اين ‌گونه در شعر خود آورده:

همواره رهش مسير حاجت       پيوسته درش مشير غفران

 (ديوان سنايي، ۴۵۱)

دم صبحي که بهر عيد از خلوت برون گشتي           علم شـد دولت مأمون عبّاسـي به رسوايـي

شاعر از عهد امام(ع)، معلومات وافي و کافي دارد و در بيت مزبور به نماز عيد فطر حضرت امام رضا(ع) اشاره مي‌ کند.

شاعر در ادامه قصيده، در چند بيت متوالي به بيان اصالت و نجابت حضرت رضا(ع) پرداخته است:

امــام اعـدل اکمـل، علــي موسـي جعفـر       نسب دارد به پيغمبـر حسـب دارد به دانايـي             

شها وارث تويي در مملکت تخت خلافت را        بود الحق تو را مسندنشيني و صف‌آرايي شود

روي زميـن ماننـد دامــان شفـق، گلگـون         اگر يـک ره به خـون دشمنان انگشت آرايي

به جـدّت لشکـر روي زمين گشتنـد کين‌آور       نديدنـد از سمنـد او به غيـر از پاي برجايـي

از گذشته شرح نسب امام به خاندان رسول (ص) و اعتراف به امامت آن بزرگوار زينت بخش دفتر شاعران رضوي بوده است:

از خاتم انبيا در او تن                  از سيد اوصيا در او جان

(ديوان سنايي، ۴۹۰)

قــره عيـن بتــول، مفخـــر آل رســول                     سرو قدي زان رياض، سرخ گلي زان چمن

(ديوان ناصربخاري، ۱۸۷)

به کـوه قاف اگر حکـم تو را سـازد فلک وزني            شود از شرمِ تمکين تو همچـون سيـل دريايي

به دامـان شريفت داد هـرکس دسـت بيعت را          شـد از عقبي بـه سامان و لبالب شـد ز دنيايي

قـدت را ديـد سرو و گفت اينـک طوبي جنّت              عَلَم شد در گلستان بوي سنبل جنّت ز همپايي

به تعظيـم تو بر خيزنـد از جا دوست تا دشمن          کــــلاه نـور افشـان را اگـر از دور بنمايــي

کرامات و فضايل امام رضا(ع)

سپس شاعر به برخي کرامات و معجزات امام رضا«ع» اشاره مي‌کند:

به چشم خود اگر اعمي بمالد خاک کويت را            همانـدم سـازد از روي يقين دعـوي بينايـي 

ز يمـن مقدمت ايمـن بود مشهـد زغارتگـر              جبيـن، وقف درت کردنـد سـرداران يغمايي

کند گرداب پنهان در سبـوي خويش دريا را               دَرِ گنجينه‌ گوهـر همان روزي که بگشـايي

زند گرد رهت سيلي به روي کحل اصفاهان             به پابـوس تو مي‌آينـد از هـر سـو تماشايي   

عصا بر دست اگر گيري و سازي حمله بر دشمن       از او تا روز محشـر گل کند اعجـاز موسايي 

نـدارد احتياجي روضه ات با شمـع کافوري                سر پنجـه‌ي لوحت ز شب تـا روز، بيضايـي        

به مَدحت هر که بگشـايد زبان سـازد فلک او را        ملقّب در شکـرريزي مسلّـم در شکر خايـي

در پايان قصيده، با نهايت عجز و استدعا رو به درگاه و آستانه امام رضا(ع) آورده و آرزوي خودش را با دلي شکسته و محزون بيان مي‌کند:

شهنشـاها تويـي يوسف، منـم پيــر جهانخـورده        فتـاده بــر سـرم هــر روز ســـوداي زليخايـي  

نـــدارم قوّتي بـر روضــه‌ات حاضر کنم خود را              وليکــن مي‌کنـد پيـک خيالــم دشت پيمايــي    

ز گـردش‌هاي دوران، روي آورده مــرا رنجــي              زدست و پــاي مـن رفتسـت اظهــار تـوانايـي       

ز درمـان طبيبـان، کــرده‌ام کوتاه، دسـت خود             غريبـم، بـي کَسَـم، افتـاده‌ام در کنــج تنهايـي

دَم روح اللهــي داري؛ نظـر بـر جسم زارم کـن            نِـه‌اي عيسـي و ليکـن مي‌توانــي کرد عيسايي

ز داروخانـه تحقيـق، معجونــي بــه کارم کـن             مزاجـم را خيـال مختلف کـرده‌سـت سودايــي

به سـرسبـزي علم گـردان نهال خشکسالـم را          که همچون سرو مشهور جهان گردم به يکتايي

رضاي حق به سوي توست از بس صادق القولي        شود مقبـول عالـم هرچـه گويـي هرچه فرمايي

ز جوبـار خضـر ده آب و تابــي سبــزه زارم را                کنم در باغ صحبت همچو بوي گل سمن سايي    

به سـوي «سيدا» از لطف افکن گوشـه چشمي         نگنجـد در قبـاي جسـم خـود از روي برنايــي

(همان : ۱۳۲)

کلام پاياني

 يکي از درون مايه ‌هاي شعر فارسي، نعت و منقبت پيامبر و ائمه اطهار(ع) است که به شعر آئيني مشهور است. مي‌ توان به صراحت گفت که اين نوع ادبي، تقريباً همزاد شعرفارسي است. از کسايي مروزي که پرچمدار شعر شيعه است تا امروز، شاعران بزرگي به سرودن اشعار زيبايي در مدح و ستايش ائمه اطهار پرداخته ‌اند و اين ابراز عقيده و احساسات پاک، منحصر به شاعران شيعي مذهب نيست، بلکه شاعران اهل سنت نيز سروده ‌هاي زيبايي در اين زمينه از خود به جاي گذاشته ‌اند که يکي از آنان سيداي نسفي، شاعر تاجيکستاني است که علاوه بر اشعاري در مدح پيامبراسلام (ص) قصيده زيبايي درمنقبت حضرت رضا(ع) سروده است که نشات گرفته از ايمان خالصانه، احساسات و انديشه ‌هاي متعالي شاعر است.                   

منابع

۱-ابن جوزي، يوسف بن قزاوغلي، (۱۳۷۹)، شرح حال و فضايل خاندان نبوت، ترجمه محمدرضاعطايي، مشهد، بنياد پژوهش ‌هاي اسلامي آستان قدس رضوي.

۲-احمدي بيرجندي، احمد، (۱۳۷۷)، مدايح رضوي در شعر فارسي، مشهد، بنياد پژوهش ‌هاي اسلامي آستان قدس رضوي، چاپ سوم.

۳-انوشه، حسن و ديگران، (۱۳۸)، دانشنامه ادب فارسي (ادب فارسي در آسياي ميانه)، جلد اول، سازمان چاپ و انتشارات، تهران.

۴-جامي، عبدالرحمان، ديوان جامي، (۱۳۸۹)، تصحيح دکترمحمدروشن، انتشارات نگاه.

۵-خاقاني، افضل الدين، (۱۳۷۵)، ديوان خاقاني، ويراست دکترميرجلال الدين کزازي، نشرمرکز.

۶-خويي، آيت الله سيدمحمد، (۱۳۹۵ق)، البيان في تفسيرالقرآن، دارالزهرا، بيروت، لبنان.

۷-رياحي، محمدامين، (۱۳۸۶)، زندگي، انديشه و شعر او، چاپ دوازدهم، انتشارات علمي.

۸-زرين کوب، عبدالحسين، (۱۳۶۷)، جستجو در تصوف ايران اميرکبير، چاپ سوم.

۹-شافعي محمدبن ادريس، (۱۹۸۸)، ديوان اشعار، بيروت، دارالفکر.

۱۰-شفيعي کدکني، محمدرضا، (۱۳۸۳)، ادوار شعر فارسي، چاپ دوم، سخن.

۱۱-صدوق، ابن بابويه، (۱۳۷۲)، عيون اخبارالرضا، ترجمه حميدرضامستفيد، علي اکبرغفاري، نشرصدوق.         

۱۲—–، کمال الدين وتمام النعمه، (۱۴۰۵ق)، تصحيح وتعليق علي اکبرغفاري، موسسه نشرجامعه مدرسين، قم.

۱۳—–، الامالي، قم، موسسه بعثت، ۱۴۱۷ق، ص۱۱۹٫

۱۴-طبرسي، حسن بن فضل، (۱۳۳۸)، اعلام الوري باعلام الهدي، مکتبه العلميه الاسلاميه، تهران.

۱۵-عطايي، محمدرضا، ( ۱۳۸۸)، امام رضا (ع)درآثاردانشمندان اهل سنّت، مشهدمقدس.

۱۶-قمي، شيخ عباس، (۱۳۶۳)، سفينه البحار، فراهاني.

۱۷-قندوزي، سليمان بن ابراهيم، (۱۴۱۶ق)، ينابيع الموده لذوي القربي، تحقيق سيدعلي جمال اشرف حسيني، دارالاسوه للطباعه النشر.

۱۸-مالمير، محمدابراهيم، (۱۳۹۰)، نسيم جنان، فرهنگ رضوي وجلوه‌هاي آن درزبان فارسي، مجموعه مقالات اولين همايش علمي – پژوهشي فرهنگ رضوي، کرمانشاه، نشرانصاري.

۱۹-مجلسي، محمدتقي، بحارالانوار، (۱۳۶۲)، ترجمه ابوالحسن موسوي همداني، نشر کتابخانه وليعصر. 

۲۰-مليحاي سمرقندي، محمدبديع بن محمدشريف، (۱۳۹۰)، مذکّرالاصحاب، تحقيق وتصحيح محمدتقوي، کتابخانه موزه و مجلس.

۲۱-ميرزايف، عبدالغني، (۱۹۴۷)، سيدا و مقام او در تاريخ و ادبيات تاجيک، آکادمي علوم تاجيکستان.

۲۲-نسفي سيدا، (۱۹۹۰)، کليات سيداي، تصحيح جابلقا دادعليشايف، نشر دانش، دوشنبه.

۲۳- —-، ديوان سيداي نسفي، (۱۳۸۲)، تصحيح وتعليغات حسن رهبري، انتشارات بين المللي الهدي.                                       

مقالات

۲۴-جعفريان، رسول، (۱۳۸۲)، «مروري اجمالي برمنقبت امامان درشعرفارسي»، مشکوه، ش۷۸٫

۲۵-سبحاني، جعفر، (۱۳۸۰)، «احساسات شاعرانه درستايش اهل بيت(ع)»، کيهان فرهنگي، ش۱۸۴٫

۲۶-صانعي، شهين دخت، (۱۳۸۷)، «مقايسه شعرصائب و نسفي درحوزه لفظ و معنا»، فصلنامه ادبيات فارسي، سال چهارم، ش۱۱٫

۲۷-غفوري، عبدالله (۱۳۸۰)، «پرتو خاندان پيامبر(ص) در آثار دانشمندان اهل سنت»، کيهان فرهنگي، ش۱۸۴٫

۲۸-مختاري، علي (۱۳۸۲)، «حقانيت اهل بيت درشعرشافعي»، مبلغان، ش۴۷٫

۲۹-موسوي گرمارودي، علي، (۱۳۸۵)، «نگاهي به نمونه ادبيات تاجيک وشعر صدرالدين عيني »، نامه انجمن، ش۲۱٫

۳۰-مهدوي فر، سعيد، (۱۳۹۲)، درباب بيتي از منطق الطير، کتاب ماه ادبيات، ش۸۱٫

منبع: فصلنامه «حبل المتین» شماره دهم، سال چهارم، صاحب امتیاز: دبیرخانه شورای برنامه ریزی مدارس علوم دینی اهل سنت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.